شوق پرواز طبیعت
لب این پنجرهها
زیر این سقف اتاق
رو به آیینه تصویر خدا
خاطری هست که نیست
مینوازد دل من
ساز و آواز طبیعت در باد
میشود غنچه دل باز در این ثانیهها
ثانیه از پس هر ثانیه سبقت دارد
دل تمنای لجاجت دارد
برگ از شوق نگاه
میکُند از تن خویش شاخه جدا
سو به پرواز نجابت دارد
گو غرورش به تمنای فتادن دارد
باد، اما، هنوز
کفر خود در پی این عاشق کافر دارد
چنگ در زردی و قرمز میزند
خنجری در قلب آتش میزند
یاد تو با باد میباید به باد
خاطرت میگیرد این افسار ذهن
رقص آن خاطرهها
پشت دیوار اتاق، تخت جاوید خیال
چشم در چشم زمان خواهم دوخت
کمر خاطرهها میشکنم؛ من خود میشکنم
اگر این شوق
شوق پرواز طبیعت به سرایت آمد
در این خانه بی خاطرهی دل بگُشا
اگر از باد نیامد خبری، پس بدان بی خبری
و بدان
همچنان
تو، برایم، خبری...
030830
گاه در دل قرار و آرام ندارم و نمیدانم از چه بابت است که خدایم مرا بی قرار میسازد؛ اما میدانم که دوستش دارم و برایم شیرین است...
لحظههایتان شیرین باد...
خوشحال میشم نوشته های قشنگ بیشتری ببینم🤗
لطف دارید🌿🌻